تبليغاتX
پا در رکاب عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گرچه هنوز هم کودکی هستم ابتدای جاده عاشقی ، و آرمانم "عبدخدا" شدن، گرچه دل نخواهم کند از این "عنوان" و از این "آرمان"؛  اما ... پست کربلا تا همیشه می ماند روی صفحه اول این وبلاگ ...

.

  باورم نمی شه ...

می گفتند :  

  باید تشنه باشی ...مگر  تشنه شدم ؟؟؟؟؟؟؟

باید عاشق باشی.مگر  عاشق شدم ؟؟؟؟؟؟؟

باید دلت سوخته باشد .مگر  دلم سوخته بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

باید لایق شوی . مگر من لایق شده بودم ؟؟؟؟؟؟؟

آخر کربلا سرزمین تشنگی هاست ...   

نه . من لیاقت عاشق شدن و تشنه شدن و دلسوخته شدن را نداشتم ...

 «شما که بهتر می دانید ، آن قدر کریمند که برای صدقه دادن به چهره ی فقیر نگاه نمی کنند، نه چهره ی ظاهرش و نه باطنش! این که ائمه در چشم های کسی که به او صدقه می دادند، نگاه نمی کردند، فقط برای پول نیست، در معنویات هم هست!!  

-برگرفته از کتاب (عبور از بودن)-

خوب یادم هست ...

شب جمعه ی صحن اسماعیل طلایی امام رئوف را ، تابستان ۸۹ ...

و مریم ... آن دختر باصفای تهرانی که نمی دانم چرا، حتی یادم رفت شماره ی تلفنی از او بگیرم !!!

 شروع کرد برایم از کربلا گفتن و حسابی بارانی مان کرد با آن لحن گرم و بیان سوزناکش ...

بعد گفت : خیلی  دلت کربلا می خواد ؟؟

زل زد توی چشمهام و انگشتش رو گرفت سمت گنبد طلا و گفت : این آقا کربلا میده ها!!

گفتم : انشاءلله! البته!  اما ما کجا کربلا کجا!!

با تحکم گفت : چرا شک می کنی ؟؟ !!

با تعجب نگاهش کردم ...

تمام جدیتش را ریخت توی نگاهش و محکم تر گفت :   وقتی بهت می گم میده، یعنی میده!! چرا شک می کنی؟؟؟؟  میده! شک نکن!! برو امشب ازش بگیر!!

  یخ کرده بودم انگار! چه اطمینانی داشت!

بعد از من قول گرفت: اگر قسمتت شد، دو جا منو یاد کن! گفت : بدون!  این جور جاها نه به پوله، نه به ثبت نامه، نه به برنامه ریزیه، نه...

 هنوز هم صدایش توی گوشم است ... و حسرتش بر دلم که ای کاش نشانی از او می گرفتم ...



آخرین حرف دل:

دوستان بزرگوار

 ** ان شالله به حول و قوه الهی عازم کربلا هستم !!! (گرچه با وجود این که بار اولم نیست که معرفت کش می شم، اما هنوزم تمام وجودم رو بهت و ناباوری پر کرده، واقعا به کرم و فضل خودشون عطا می کنن نه به لیاقت ما ! )  

***

** این متن را مرداد۸۹ وقتی قرار بود برای بار اول کربلایی شوم نوشتم، و خوب یادم هست که هنگام گذاشتن پست بعدی اش، با تمام وجود آرزو کرده بودم که ای کاش پست کربلا تا ابد می ماند روی صفحه ی اول وبلاگم، و هرگز متنی آن را نمی پوشاند! همین متن تکراری را گذاشتم تا ...

** مدت هاست  هیچ ننوشته ام، هیچ ... اما همیشه سر زدم و نظرات را خواندم! که البته بیشتر لطف دوستان بود که برگرد به نوشتن! نوشتن در این جا،هم زمان بود با مهم ترین اتفاقات زندگی ام ، و کسب بزرگترین تجربه های عمر هجده ساله ام. اما برای رسیدن به کمال ناگزیریم از کوچیدن، از هجرت ...

***

.

.

یا حسین زهرا

+ نوشته شده توسط عبد خدا در نهم بهمن 1390 و ساعت 1:57 |

بسم الله

 چگونه آرام بگیریم ؟؟

چگونه ببینیم مساجد را می سوزانند و حسینیه ها را ویران می کنند و قرآن ها را پاره ... و تمام این کارها را با یدک کشیدن عنوان خادم الحرمین (!) انجام می دهند!!!

چه درد بزرگی است اسارت بیت الله الحرام به دست انسان هایی تا به این حد پلید!!

چه درد بزرگی است که برای زیارت حرم رسولمان، برای زیارت قبور مطهر امامانمان در بقیع، و برای انجام فریضه ی حج، پول حلالمان را به دستان نجسی می دهیم که آن را بمب و گلوله کنند و بر سر برادران و خواهران مسلمانمان بریزند؟؟؟

چه طور شب ، سر بی درد،  بر بالش نرم بگذاریم ، و بی دغدغه بخوابیم، در حالی که در گوشه ای بسیار نزدیک،  برادرانمان را می کشند و  حرمت خواهرانمان را می شکنند!!!

چه طور می توان این همه جنایت را دید و آرام نشست؟؟

ما ادعا می کنیم شیعیان همان امامی هستیم که وقتی خلخال از پای زن یهودی کشیدند، فرمود :  « به خدا قسم اگر مرد مسلمانی از غم این حادثه جان سپارد ، جا دارد!!  » به راستی ما شیعه های آن امامیم؟؟

چه طور بعضی از ما، دلمان می آید بگوییم : ایران چرا اصلا باید در مسائل بحرین دخالت کند!! به ما چه اصلا!!

اولا : کدام دخالت ؟؟؟؟  حزب الله که دلش خون شده از این همه سکوت و قعود مصلحتی !!!

دوما: اگر دفاع از این همه غربت و مظلومیت، دخالت است،  چه طور دخالت نکنیم؟؟؟ ما حتی اگر فقط و فقط ایرانی هم باشیم، حتی اگر اسلام و مسلمانی و برادریمان با این مردم مصیبت زده را فراموش کنیم و به فرهنگ ملی (!!) ببالیم، باید بدانیم بزرگترین مشاهیر  ایرانی چنین گفته اند: 

 تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی !!!!!

همین

(سه نکته در ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبد خدا در هفدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 21:3 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

به خاطر دارم از هشت نه سالگی ، علاقه عجیبی به اویس قرنی داشتم!

 وقتی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، کتاب -تنهاترین ستاره- که زندگینامه ایشان است را برایم فرستاد، این علاقه مضاعف شد! ندیدن پیامبر و ندیدن وصی پیامبر ، و با این وجود آن تبعیت مثال زدنی برای ذهن کوچکم عجیب بود .  

اما خودم هم هیچ وقت دقیقا دلیل این محبت بی شائبه را نفهمیدم!  

هر چه قلب آدمی بزرگتر می شود ، محبت هایش هم بزرگتر می شوند! آن مهر بچه گانه هم کم کم بزرگ شد!

وقتی همه ی مردم را دیدم ، و امام عصرم را نه !

وقتی صدای همه را شنیدم و صدای امام زمانم را نه!

وقتی عطشی حس کردم و جای خالی امامی ...

دریافتم چه کار بزرگی کرده بود اویس ... و چه معرفت والایی داشت آن جناب ...

شنیدن اذان مدینه از قرن ، کار گوش ظاهر نیست ... و دریافت چنین گوش بصیرتی کار هر محبی نخواهد بود .

اویس نمونه ای کامل بود برای مثل منی ، که منتظر بودم ولی عصرم را با چشم ببینم و بعد، از مجرای فیضش بهره مند شوم!

اویس به تمام منتظران می آموزد که راه عشق، از بیابان نمی گذرد!

راه عشق ، از دل ها می گذرد و دل های خدایی، همانند دانه های تسبیحند که رشته ی حبل المتین خدا، آن ها را، هر کجای جهان که باشند، گرد هم می آورد!

همان گونه که اویس را در آخرین لحظات به رزمندگان صفین رساند، در اولین لحظات وصال، سپر بلای مولای مومنان علی (ع) شد و نفس های واپسینش را در آغوش امام عشق جاودانه کرد!





-  قبل از آن که شروع به نوشتن کنم، فکر می کردم چه متن فوق العاده ای خواهد شد وصف علاقه ام به عاشقی که هرگز معشوقش را با چشم سر ندید . اما حالا فهمیدم قلم های کوچک را یارای گفتن از مردان به آن عظمت نیست!

-

-  عذرخواهی می کنم از بزرگوارانی که توفیق ندارم از محضرشون استفاده کنم یا حتی جواب کامنت ... مطمئنم این متن کج و کوله به اندازه ی کافی میزان عجله بنده را نمایان کرده است!

-

-  از هر دل پاکی که گذارش به این جا افتاد، التماس دعای خیر دارم .

+ نوشته شده توسط عبد خدا در دوم بهمن 1389 و ساعت 2:11 |

 

بسم رب الحسین ...

سلام!

قبل از هر چیز، معذرت می خوام از بزرگوارانی که فرصت نکردم تک تک جوابشون رو بدم.

شنیده بودم نقل قولی از دکتر شریعتی به این مضمون : ارزش هر انسانی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!

نفهمیده بودم معنای این کلام بلند را، قبل از آن که برای زمانی کوتاه، زبانم را ببندم. (غیبت هم فایده داشت و نمی دونستیم!)

چند باری آمدم تا شرح مختصر و قاصری بنویسم از درد بی درمان موسیقی  ... به همین سادگی، اما نه به همین سادگی! ریشه ی فقر معنوی این همه جوانی که اطراف خودمان می بینیم چیست!؟

از این درد به ظاهر ساده برای بعضی از متدنین:

 چه می شود که دختر چهارده ساله به راحتی روسری از سر بردارد!

ساده است به ظاهر ، این که یکی ازهمان دختران هنوز پاک و بی آلایش، -که نام خانوادگیش مشابه یکی از قاریان بین المللی شهر ماست- بگوید : خدا نکند با فلان قاری قرآن نسبت فامیلی داشته باشم!! و تو، می دانی این دختر، فرزند دکتر فلان است که مطبش در فلان خیابان! چه می شود که این طور می شود؟؟

قصد گفتن ندارم، چرا که این رشته سر دراز دارد و این نمونه ها، مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. (پس خواهشا کسی محض دلداری، یا احیانا ضدحال، نگه این ها مسئله ای نیست، یا تو داری قضاوت زودهنگام می کنی)

فقط چند سوال امانت بماند، برای تک و توک قدم هایی که شاید هنوز هم این کلبه ی مجازی را مفتخر به حضورشان می کنند.  

مگر این دختران مادران آینده ی مملکت ما نیستند؟ دختر چهارده ساله کودک است مگر، هنوز؟؟ کجاست کار فرهنگی مدارس؟ پس کو فایده ی قرانی که هر صبحگاه، به زور نمره ی انضباط، دانش آموزان را مجبور به شنیدن بدون ترجمه اش می کنیم؟؟ 

 به خدا قسم دانشگاه مبدا همه ی تحولاتی است که در مدارس زمینه سازی شده!!

ای داد ؛ چرا کسی به فکر مدارس نیست!؟؟



 پ.ن.

-(برای اونا که فکر کردن خسته شدیم از فریاد کشیدن) این نوشتار اعلامیه ای بود مبنی بر این که بنده هنوز دارم نفس می کشم، بیش از پیش عاشق سید علی، مشغول انجام وظیفه در حوزه مسئولیت، و هنوز هم ملتمس دعا از دلهای پاک هستم. :)

- می دونم خیلی پراکنده و نارسا بود. واقعا عجله ای نوشتم شرمنده

-محرم نزدیکه!  کربلا رفتن و دیدن ، هم کم دردی نیست به خدا

-یه نکته مهم :

 (قبل از این که بگم این نکته رو داشتم فکر می کردم شاید اگه نگم بهتر باشه، ولی بعد گفتم این جا که کسی منو نمیشناسه که فکر کنه مام گرفتار این خواب های دوره ای سیاستمدارا شدیم! ضمن این که این جریان اخیرا واقع شده، یعنی با فاصله زمانی حدود دو ماه و نیم از آخرین به روزرسانی! نمی تونه مرتبط به تخیلات باشه!  گفتم بنویسم این جا، شایدم خودش خوند و گرفت! الله اعلم! )

خواب بسیار وحشتناکی دیدم راجع به یکی از بزرگواران این جا!!! نخنده لطفا کسی! بیدار که شدم اذان صبح بود (دیدین خنده نداشت؟) اون قدر واضح و متاثر کننده بود که نتونستم نگم! مستقیم هم نمیشه رفت به کسی گقت من خواب دیدم که!!  خواستم خواهش کنم برای سلامت دین اون بزرگوار دعا کنید! فقط همین!!

 

یا حسین زهرا

+ نوشته شده توسط عبد خدا در بیست و یکم آبان 1389 و ساعت 16:36 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

در گفتار قبلی گفته ام مدتی نمی آیم. اما اکنون آمده ام تا با تمام وجود فریاد غم بکشم ...

بارها و بارها شعار داده ایم :

سکوت هر مسلمان/ خیانت است به قرآن

امروز آمده ام تا حنجره ام را پنجره ای کنم برای لعن ابدی مستکبرین جهان

مستکبرین بدترین ناسزاست از زبان قرآن خطاب به کافران!

عبارت {ولکن لایشعرون= اما نمی فهمند!! } سنگین ترین اهانت است در آیات قرآن برای آخرت فروشان. 

قرآن را سوزانده اند به خیال خامشان ؟؟

هرگز!!!

انهدام  خود را تضمین نموده اند با این حماقت!!!

اما نمی فهمند!!

اهانت به قرآن ؟؟؟

اف بر آن ها! که سند آتش جهنم را تا ابد برای خود امضا نموده اند

وای بر آن ها!  که آخرتشان را برای دنیای دیگران فروخته اند

عصر معجزات بصری سپری شده و بشر باید با قوه تعقل ایمان بیاورد به خدای قادر متعال؛ والا دور نبود لحظه ای که کشیش دیوانه به بوزینه مسخ شود تا عبرتی باشد برای جهانیان!

 والله خواهد آمد روزی که منتقم قرآن در خون تپیده ی دشت تفتیده ی کربلا، و منتقم دستان بسته ی قرآن ناطق مدینه، انتقام قرآن مهجور آخرالزمان را نیز بگیرد از این بوزینه های انسان نما!

پروردگارا! جز تو را که را داریم برای شکایت ؟؟ برای فریاد؟؟

اللهم انصر الاسلام و المسلمین واخذل الکفار و المنافقین  

والله بد منتظرانی هستیم ما ...  وگرنه تا کنون آمده بود مولای ما مهدی فاطمه ...

-------------------------------------------------

لعنتم را سوم شخص نوشتم و نمی فهمند را سوم شخص، چرا که به رسم قرآن، کافران حتی لیاقت مخاطب شدن را هم ندارند! {فویل لهم مما یکسبون= وای بر آنان بر آن چه از این راه به دست می آورند! }

---------------------------------------

دوستان مثل مطلب قبلی نظراتتون فقط مال خودم میشه

+ نوشته شده توسط عبد خدا در بیست و یکم شهریور 1389 و ساعت 16:10 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مدت هاست می خواستم پستی با این مضمون بذارم، اما هر بار به دلایلی پشیمون شدم! چهارچوب نداره، چند تا جمله شکل خاطره! کلا آدمی ام که زیاد به خودم و کارام فکر می کنم، همین باعث شده متاسفانه همه چیزا تو ذهنم حک میشه! اما لااقل فایده ش اینه که یه اشتباهو دو بار تکرار نمی کنی! نمی دونم هر کس با خوندن این پست چه مفهومی برداشت می کنه، اما باور کنین نه قصدم ریاست، نه خودبزرگ بینی!  تجربه ست به هر حال، عقل ناقصم حکم کرد بنویسم! (طولانیه می دونم . اما دوست دارم بخونید تو ادامه مطلب. شاید این وب دیگه آپ نشد تا مدتی طولانی. نظرای ارزشمندتون رو حتما می خونم، اما با اجازه برای این پست هیچ کدومو تایید نمی کنم. فقط برا خودم :) )

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبد خدا در هفتم شهریور 1389 و ساعت 7:41 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دو شب پیش برنامه ی «راز» رو از شبکه چهار دنبال می کردم که یک گروه سرود  لبنانی با صفای انقلابی شون، دل خسته مون رو جلا دادن... با اون لهجه ی قشنگشون اسم آقامون رو این طوری تلفظ می کردن :

(هل من ناصر فدائی؟؟ ... لبیک خامنااا یی) [لبخند]

--سرودی که نشون داد میزان نفوذ تئوری انتظار امام خمینی رو توی دل های منتظران جهان ... منتظران عدل جهانی ! 

--سرودی که نشون داد اصل ولایت فقیه، یک مسئله ی سیاسی محدود به مرز جغرافیایی ایران نیست.

--سرودی که نشون داد عمق تیزبینی امام روح الله عزیز ما رو ، چه شفاف این روزها رو دید پیر روشن ضمیر ما!

--سرودی که ثابت کرد  امام خامنه ای  پیشوایی است  که حزب الله در هر کجای جهان ندایش را لبیک خواهد گفت!

 گرچه شاید از نظر بعضی ها، چیز ساده ای بوده باشه ! اما حین گوش دادن،  تو چشم بعضی از اعضا یه برقی دیدم ...

این برق، منو یاد جمله ای انداخت که آقا چند روز پیش در جمع کارگزاران نظام فرمود :

... باقیمانده ی کوتاه متن را در ادامه مطلب بخوانید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبد خدا در سی و یکم مرداد 1389 و ساعت 0:28 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 آیه ی 175 اعراف :   واتل علیهم نبا الذی اتینه ایاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین ... و برای آن ها بخوان، سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم، ولی سرانجام از دستور آن ها خارج گشت و شیطان به او دست یافت و از گمراهان شد!

 موقع خوندن این آیه، به خصوص با شنیدن صوت دلنشین ترتیل استاد پرهیزگار، جور عجیبی دلم لرزید... ریا میشه یا هر چیز دیگه بذار بگم. اشکام هم ریخت!! می خوای بدونی چرا؟؟

واقعا چه دعای مهمیه دعای عاقبت به خیری!

** این روزها صحبت از شجریانه و ربنای معروفش! ربنایی که از زمانی که روزه اولی بودم هیچ وقت نوایش دلم رو تکون نمی داد! به بابا هم که از دوستداران موسیقی سنتی بود، می گفتم این ربنابیشتر  آوازه  انگار تا دعا ... بگذریم!

 **دیروز سر کلاسی نشسته بودم! مدرس از یادگارای  جبهه و جنگ بود و از کسایی که سابقه ی اشنایی چهار ساله با ایشون دارم! از افرادی که بچه ها تا سال گذشته به اخلاصش قسم می خوردن و به بی اعتنایی ش به مال دنیا و دک و پوز تدریس،  افتخار می کردن! از کسایی که معروف بود به دویدن به خاطر بچه ها، به مایه گذاشتن از جون برای بچه ها!     

   مدرس حرفی زد که رفتم تو فکر! (وای! چه قدر اقای فلان عوض شده!) حرفی به معنای این که خط بطلان می کشم روی تمام اون  زحماتی که تا حالا  کشیدم!

 راستش خیلی دلم سوخت!!! همون جا یاد شجریان افتادم! یاد دعای ربنا لا تزغ قلوبنا ...

گفتم :  خدایا این عزیز ما رو حفظ کن از لغزش بعد از ایمان!

بقیه را می تونید تو ادامه مطلب بخونید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبد خدا در بیست و هفتم مرداد 1389 و ساعت 1:23 |

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

-   بنده ی من ... بیا

-    ... سکوت

-   بنده ی عزیزم ... بیا

-  سکوت

-   بنده ی دل نازکم ... بیا

بغض بنده شکست...

-   جواب پروردگارت رو  نمی دی ؟؟؟!!!

-    با کدوم زبون جوابت رو بدم خدای من ؟ با کدوم چشم به تو نگاه کنم خدای من ؟

-   بنده ی شرمنده م ... بیا ...

-   با کدوم پا به سمت تو بیام خدای من ؟ تمام جوارح و جوانح من گناه آلوده ست و ...

-   ضیافت بزرگیه بنده ی کوچیکم... فقط بیا

-   ضیافت بزرگ؟ خدای من! یادمه پارسال وقتی دم دروازه ی عید فطر بدرقه م کردی، کلی لباس نو کردی تن روحم... اما الان هیچی ندارم ...

-   چرا نداری؟؟

-   صورتم سیاه شده! روحم گرد و غبار گرفته! قلبم خاکی شده .. زمینی شده! چه طور بیام به این ضیافت بزرگ با این سر و وضع آشفته م؟ با این لباسای پاره م ؟

انگار لبخند خدا رو حس می کنی

-  بنده ی کوچیکم! لباسات چرا پاره شدن؟؟ مگه قول ندادی مراقبشون باشی ؟

-  دعوام شد خدا... امانتدار خوبی نبودم...

-  دعوا؟؟

انگار لبخندخدا گرمت می کند (او که همه چیز را می داند)

-  دعوا ... آره ... یک سال تو کشمکش و دعوا بودم ... با اون ... با اون که قسم خورده من و پدرم ادم و همه ی خواهرا و برادرام رو گمراه کنه. تو این کشمکش لباسام پاره شد ... خدایا! تو لباس ایمان وارد میشه حتی! در باغ سبز نشون میدهُ فکر می کردم دارم میام سمت تو ُاما چپکی شد!!  گرچه خودت دستم رو گرفتی و بازم راهم دادیُ اما فکر کنم نتونستم امانتت رو نگه دارم ...

-   درسته سر به هوایی کردی ... درسته امانت دار خوبی نبودی ، اما من خودم حافظ امانتم می مونم. اگه چیزی رو بهت می سپرم فقط برات یه امتحانه ، یه ازمون ... ... درسته لباس قدسی ت رو پاره کردی و دل بلوریت رو خاک آلود ... اما بنده ی کوچیکم ... مهم اینه کشمکش کردی باهاش ... ضیافت بزرگیه... بیا! 

-   خدایا... نمره ی امتحانم چند شد ؟

-  من نمره ت رو حتی به حبیبم احمد هم نشون ندادم ... نیازی نیست نمره ت رو بدونی ... تو به این ضیافت بیا!

-  می خوام بدونم قبول شدم یا نه ! می خوام بدونم راضی هستی ازم یا نه!

-   مهم نیست بنده ی من! این ضیافت بین قبول و مردودی تفاوتی نمی ذاره... وقتی از دروازه عید فطر بدرقه ت می کنم دوباره یه فرصتی بهت می دم برای امتحان مجدد...

بیا بنده ی من ... بیا ... بیا .. اگر چه خاک آلود ... بیا ... من این روی سیاه رو  هم دوست  دارم ... من این قلب شکسته رو هم دوست دارم ...

 بنده بارونی شد ... دلش طوفانی شد ...  قلبش تپیدن گرفت! طوفان ... طوفان ... طوفان ... اما طوفانی که پایه های هستی بنده رو ویرون می کنه  و محوش می کنه تو وجود صاحب عشق ... طوفانی پر از آرامش ... آرامش آغوش خدا ... بعد از چند ماه دوباره حس کردن این آغوش ، این رهایی چه لذتی داره... شایسته ی اشک شوق است این لحظات ...

 

بقیه تو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبد خدا در نوزدهم مرداد 1389 و ساعت 18:44 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 باورم نمی شه ...

می گفتند :  

  باید تشنه باشی ...مگر  تشنه شدم ؟؟؟؟؟؟؟

باید عاشق باشی.مگر  عاشق شدم ؟؟؟؟؟؟؟

باید دلت سوخته باشد .مگر  دلم سوخته بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

باید لایق شوی . مگر من لایق شده بودم ؟؟؟؟؟؟؟

آخر کربلا سرزمین تشنگی هاست ...   

نه . من لیاقت عاشق شدن و تشنه شدن و دلسوخته شدن را نداشتم ...

 «شما که بهتر می دانید ، آن قدر کریمند که برای صدقه دادن به چهره ی فقیر نگاه نمی کنند، نه چهره ی ظاهرش و نه باطنش! این که ائمه در چشم های کسی که بهش صدقه می دادند، نگاه نمی کردند، فقط برای پول نیست، در معنویات هم هست!!  

-برگرفته از کتاب (عبور از بودن)-

 

من نمی دانم در طول این دو سه هفته چه شد و چه اتفاقی افتاد ...

باورم نمی شود ... و تا در دوراهی بین الحرمین گیر نکنم، باور نمی کنم که کربلایی شده ام!!!

 اما خوب یادم هست ...

شب جمعه ی صحن اسماعیل طلایی امام رئوف را سه هفته پیش ...

و مریم ... آن دختر باصفای تهرانی که نمی دانم چرا، حتی یادم رفت شماره ی تلفنی از او بگیرم !!!

 شروع کرد برایم از کربلا گفتن و حسابی بارانی مان کرد با آن لحن گرم و بیان سوزناکش ...

بعد گفت : خیلی  دلت کربلا می خواد ؟؟

زل زد توی چشمهام و انگشتش رو گرفت سمت گنبد طلا و گفت : این آقا کربلا میده ها!!

گفتم : انشاءلله! البته!  اما ما کجا کربلا کجا!!

با تحکم گفت : چرا شک می کنی ؟؟ !!

با تعجب نگاهش کردم ...

تمام جدیتش را ریخت توی نگاهش و محکم تر گفت :   وقتی بهت می گم میده، یعنی میده!! چرا شک می کنی؟؟؟؟  میده! شک نکن!! برو امشب ازش بگیر!!

  یخ کرده بودم انگار! چه اطمینانی داشت!

بعد از من قول گرفت: اگر امسال تابستون قسمتت شد، دو جا منو یاد کن! گفت : بدون!  این جور جاها نه به پوله، نه به ثبت نامه، نه به برنامه ریزیه، نه...

 هنوز هم صدایش توی گوشم است ... و حسرتش بر دلم که ای کاش نشانی از او می گرفتم ...

 

 مریم جان! این متن را نوشتم این جا تا اگر به احتمال یک درصد خواندی، بدانی به قولم عمل خواهم کرد... تا بدانی دلم برای روایت سوزناکت از بین الحرمین تنگ شده! تا بدانی من گوش دادم به حرفت و شک نکردم در دست عطای ابوالحسن! تا بدانی ...

 


دوستان بزرگوار

 ** انشاءلله دوشنبه ، چهارم مرداد،  دارم میرم کربلا!!!!!! (گرچه هنوزم تمام وجودم رو بهت و ناباوری پر کرده، واقعا به کرم و فضل خودشون عطا می کنن نه به لیاقت ما ! )

  **مثل کربلا ندیده ها (!) زود خبر دادم می دونم! اما ترسیدم سری بعدی اشکالات بلاگفا مربوط بشه به بخش اپ کردن وبلاگ و دیگه نتونم چیزی بنویسمJه

 

**  مریم جان تو رو خدا اگه احیانا چشمت به این مطلب خورد، یه نشونی چیزی از خودت بذار برام . دلم تنگیده برات!


+ نوشته شده توسط عبد خدا در سوم مرداد 1389 و ساعت 0:21 |